X
تبلیغات
هرچی دلم میخواد - همدانی های دوست داشتنی

 

دوست ندارم واسه خودم دشمن بتراشم ٬ در کل قصدم انتقاد نیست ٬ دلم میخواد نظرمو بگم تا بدونم نظر شما چیه؟ از وقتی اومدیم همدان با یه سری چیزای جالب آشنا شدم که قبلا اصلا نمیدونستم میشه که آدم اینطوری هم باشه!!! میدونین وقتی پاتون رو توی این شهر بذارین ٬ اولین چیزی که توجهتون رو به خودش جلب میکنه غریب نوازی و در اصطلاح مهمون نوازی همدانیای گلمونه بعد از اون متوجه میشین که اکثرا از همشهریای خودشون دل خوشی ندارن و یه جورایی از مردمشون بد میگن !!! اون اوایل نمیتونستم تجزیه تحلیل کنم که چطوری میشه آدم اینطوری واسه همشهری خودش بزنه و در موردشون بد بگه!!! ( البته شاید چون من تو شهری بزرگ شدم که همه جوره همبستگی بین مردمش بوده و همه هوای همدیگه رو داشتن و یه جورایی انگار همه از یه خانواده  هستن) اما کم کم عادی شد واسم . تازه یه چیزای جدیدی هم اضافه شد مثلا اینکه از لهجه خودشون هم بدشون میاد اگه یکیشون تو حرفاش به قول خودشون سوتی همدانی بده (که نمیدونم چرا به لهجه مادریشون میگن سوتی) بقیه بهش میخندن یا میگن : لهجه داریااااا اما من که خیلی دوسش دارم " تو گل مِنی نمیالَم بچولسی هی به پات آب میریزم نمیالَم بچولسی " این اولین شعر یا میشه گفت جمله همدانی بود که من ۳ سال پیش یاد گرفتم البته حق هم دارن آخه لهجه همدانی خیلی قشنگه اما روستایی های عزیزمون که از اطراف اومدن و اینجا ساکن شدن لهجه خودشون رو با لهجه همدانی درآمیختن و یه چیز بیخودی تحویل ما دادن (ما که میگم منظورم نسل جدید هم سن و سال خودمه) وگرنه خانوم ها و آقایونی که سنی ازشون گذشته (همدانیای اصیل) به حدی قشنگ صحبت میکنن که من یکی از شنیدنش سیر نمیشم.  و اما چیزی که باعث شد من امروز راجع به همشهریای فعلیم بنویسم این بود که ٬ نمیدونم چرا این مردم سعی در پیدا کردن ایراد تو همدیگه دارن !!! ناراحتی من از اینه که مگه ما چند روز زنده اییم که اینو هم به سخت گیری بگذرونیم. البته به من و خانوادم که که اینجا خیلی خوش میگذره چون همدانیا که غریب نوازن تازه یزدیا رو هم خیلی دوست دارن  اما از این حرفا که بگذریم ٬ عجب شهری ٬ عجب هوایی ٬ خیلی دوسش دارم ٬ مخصوصا زمستوناشو ٬ وای نمیدونین برف میاد ٬ چه برفی ٬ منم برف ندیده ٬ دیگه ذوق مرگ میشم دارم واسه اون برفای خوشگلش که مثل پنبه از آسمون میباره لحظه شماری میکنم زمستونا بیشتر میرم پیاده روی و هواخوری ٬ آخه سرد نیست. یعنی در مقایسه با یزد سرد نیست ٬ چون برف میاد و هوا سوز نداره ٬ اما یزد فقط باده و سوز وحشتناکی داره ٬ طوری که پوست رو میسوزونه تازه خودشون میگن این برفایی که ما تو این ۳ ساله دیدیم در مقایسه با برفای سالهای قبلش هیچه ٬ دیگه چی میومده معلوم نیست

  اینجا بهترین دوستای زندگیم رو پیدا کردم اگه بخوام به ترتیب بگم (البته صمیمی هاشون رو ) مژگان (خواهریم) ٬ نازی ٬ ساناز ٬ پرستو ٬ مهسا ٬ نوید ٬ مریم و .... زیادن به خدا من اینجا رو دوست دارم ٬ مردمش رو دوست دارم و خاطرات زیادی از این شهر دارم. توی این شهر خیلی چیزا یاد گرفتم ٬ تو این شهر به بلوغ فکری رسیدم ٬ من توی این شهر به معنای واقعی زندگی کردم و از همه عزیزام که نذاشتن بینشون احساس غریبی بکنم ممنونم

پیوست: اگه دوست داشتین از همدانیا و اون شناختی که تو این ۳ سال از مردم این شهر پیدا کردم رو براتون بگم ٬ بگین تا بگم

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1384ساعت توسط شیما |