تبليغاتX
هرچی دلم میخواد
 

اولین باره که با این سبک زندگی میکنم ٬ خیلی خوبه طوری رفتار کنی که اطرافیانت انتظارشو ندارن       به اضافه اینکه خودتم از لحاظ روحی واقعا تو شرایط خوبی قرار میگیری

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت   توسط شیما  | 

 

با وجود رعایت کلیه نکات بهداشتی علائم سرما خوردگی در من پدیدار شده البته هنوز دو ساعته ها ٬ اما میترسم آنفول باشه باید تا رفتم خونه زود دوش آب جوش بگیرم و بپرم تو تختم استراحت کنم و بعدشم هی مایعات و میوه های ویتامین ث دار بخورم و ... دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم 

تو شرایط فعلی این موضوع بس ناجوان مردانه سخت خواهد بود چون به شدت درس و کار تحقیقی دارم به اضافه شرایط کاری که همینجوریشم زیاد رو به راه نیست 

سرم سنگینه و چشمام نای باز موندن ندارن ٬ عطسه میکنم و مماخم هم گاه گاه ابراز وجود میکنه خوشبختانه فردا جمعست و میتونم حسابی به خودم برسم

خدا جون قربونت برم الهی این همه بنده بیکار داری که میتونن بمونن خونه و استراحت کنن ٬ بیا و از من یکی بگذر 

مچ دست راستم خیلی درد میکنه ٬ از کائنات انرژی مثبت بخواین واسم لطفا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت   توسط شیما  | 

 

دیشب خوابتو دیدم... تورو دیدم که با یکی دم در خونتون وایساده بودی و من که از جلوتون گذشتم هرچند نگاهمون چند لحظه ای گره خورد اما خودتو به اون راه زدی و به صحبت با دوستت ادامه دادی! یه کوله پشتی روی دوشم بود که هرقدمی که از تو فاصله میگرفتم ده ها کیلو سنگین تر میشد طوری که کم کم احساس میکردم نمیتونم قدم از قدم بردارم و مثل یه تیکه سنگ شده بودم! کمرم اونقدر خم شده بود که نزدیک بود بیفتم اما با همه قدرتم برای دور شدن از اون کوچه جون میکندم!

صبح فهمیدم چقدر دل تنگتم! و با وجود همه ناسازگاریات دوست دارم دختر کوچولوی حسود

چون میدونم اینجا رو بلد نیستی در موردت نوشتم! مطمئنم اگه میخوندیشون هزار جور فکر میکردی که هیچکدوم ربطی به واقعیت درونی من نداشت! هرچند اگر هم آدرس داشتی علاقه ای به خوندن نوشته هام نداشتی!

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت   توسط شیما  | 

 

مهر ماه امسال میرم کلاس پنجم دانشگاه! خوبیش اینه که یکسال گذشته انقدر دلم برای همدان و حال و هواش تنگ شده که میتونم یک سال باقیمونده رو با انرژی بگذرونم 

فضای دلم شبیه مهر ماه سال ۸۴ شده! روزی که واسه ثبت نام تو دانشگاه یه عالمه ذوق و شوق داشتم... یادش عزیزه...

جالبه خیلی از آدما از گذر زمان دلگیرن و وقتی غرق خاطراتشون میشن باید با جرثقیل بکشیشون بیرون اما من اونقدر عمقی نگاش نمیکنم! شایدم هنوز سنم واسه حسرت روزای گذشته رو خوردن کمه!

اینروزا با هوا بیشتر از همه دوستم فکر نمیکردم یه روزی پاییز رو بیشتر از تابستون دوست داشته باشم! البته تا اینو بگی زود بهت برچسب عاشقی میزنن!

از یک ماهی که به خودم فرصت داده بودم ۱۶ روز مونده 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت   توسط شیما  | 

 

 کی گفته هرچی به ذهن تو میرسه خوب و بی نقصه؟ هان؟! دیگران حق دارن باهات مخالفت کنن اما تو حق نداری موضعت رو انقدر تغییر بدی! نهایتا دو سه درجه در حدی که قیافشونو نبینی!

میدونی چیه؟ خوبه که بالاخره مو رو از ماست میکشی بیرون اما دلیلی نداره داد بزنی آهای تو این ماست یدونه مو بوووووووود... اونوقت هم ماستت خریدار نداره  هم خودت! ماستتو بخور حرفم نزن!

دیروزم بهت گفتم "اگه میخوای شل کن سفت کن واسم درست کنی همین الان جل و پلاست و بردار و برو"

ختم کلام : یک ماه فرصت داری خودتو بهم ثابت کنی...

ببخش نمیخواستم اینجوری بیدارت کنم اما میبینی که... از بوس و ناز و قربون صدقه جواب نگرفتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت   توسط شیما  | 

 

 با هزار بهونه و فیلم بازی هرجوری که بود نصف روز عقل رو  از سرش فرستاد بیرون و با سلولای مغزش پارتی مفصلی گرفت! مطمئن بود وقتی عقل برگرده دیگه هیچوقت بهش اعتماد نمیکنه و تنهاش نمیذاره! نمیدونست جوابشو چی بده! اما وقتی عقل برگشت و اوضاع رو دید هیچچچی نگفت! حتی نگاهش هم نکرد! چند روزی هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد! انگار عقل دیگه نمیخواست تو کاراش دخالت کنه و  راحتش گذاشته بود! از یه طرف بی تفاوتی های عقل ناراحتش میکرد و از طرف دیگه بدون عقل خیلی خوش میگذشت! اما...

دیگه بس بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت   توسط شیما  | 

خدای مهربونم ازت ممنونم که سخت اما راحت منو قانع کردی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط شیما  | 

 

خیلی حرفا دارم... اما هنوزم مغرورم! با وجود همه دل تنگی ها و شب گریه ها و بی تابی هام... هنوزم مغرورم! خدایی تو خیلی بزرگی و میدونی داری چیکار میکنی ٬ اما به نظرت منم میدونم؟! خیلی وقتا با خودم فکر میکنم واقعا ارزششو داره؟ تا میام شل بشم یکی از توم میگه : یادت رفته اون دفعه که با جون کندن اعتراف کردی چه سیلی خوردی؟ منم زود حقو بهش میدمو میگم : راست میگی نباید اشتباهمو تکرار کنم... اما ای کاش واقعا قانع میشدم! کاشکی از این وضعیت خارج میشدم! خیلی کلافه کنندست! حافظه من اینکاره نیست!

دلم نمیخواد از نوشته امشبم برداشت غم انگیز ناکی بشه چون واقعیت این نیست ٬ یه چیزی شبیه اینکه روحم آرومه و دلم میخواد تا صبح نخوابم و به زندگی فکر کنم! زندگی که تو یکسال گذشته منو با خودش آورده اینجا! اگه به من بود میخواستم تو همون شرایط بمونم! واسه همینم بعد از گذشت ۳۹۰ روز نصفه نیمه به شرایط قبل برگشتم

خدا رو شکر میکنم که امروز پدر و مادری مهربون دارم ٬ داداش و زن داداشی که به زندگیم معنی میدن و وجودی که پر از انرژی مثبته خدای من... خواهش میکنم اگه دستم تو دستت شل شد تو ولش نکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت   توسط شیما  | 

 

اوضاع و احوال مناسبی ندارم ٬ بازم از اون دوره هاست که چندین تا موضوع همزمان روی اعصابم اینور اونور میرن! اونم برای من که پروفسور با یه نگاه فهمید "مدیریت استرس" پایینی دارم! به نظر خودم که اصلا ندارم! بعد از ۲ ترم دوباره روز از نو... از دانشگاه مبدا ناز و از من ناز خریدن! اونم تو این شرایط کاری! دست کم کاش توی یه شهر بودن! یا کاش به یه بار رفتن کارم راه میفتاد! کاشکی دیر نشه که بگن فایده نداره! البته حقمه ٬ میدونی... اینا آینده صبحاییه که به جای کلاس رفتن خواب و عصرهایی که بجای درس خوندن با دوستام بودم! کسی بهم نگفته بود یه درس ۲ واحدی میتونه سرنوشت ۳۶۵ روز از زندگیم رو عوض کنه! البته از اون یکی بی خبرم شاید این سرنوشت با وجود سختیاش قشنگتره!

راستی پروفسور گفت در زمینه برنامه ریزی و پشتیبانی فروش (کلا مارکتینگ) استعداد خاصی دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت   توسط شیما  | 

 

جای خالی دنیای مجازی رو  اصلا حس نکردم! اصولا جای خالی نبود که بخواد احساس بشه

تو این چند روز زندگی با دختر دایی کوچولوم متوجه شدم چقدر بزرگ شده!

دیشب فراموش نشدنی بود... یهویی خونه پر شد از همممه اونایی که دوسشون دارم

امروز  یجور عجیبی روز خوبی بود... خدا جونم ممنونم

امشب بعد از مدت ها نیم ساعتی مال خود خود خودم بودم

دلم واسه نوشته هایی که  تواناییش رو دارم اما تمرکزش رو نه!  تنگ شده

مامان توی مجله سیب سبز خونده بود که دو روز در هفته رژیم آب میوه مفیده... ازش پرسیدم کی شروع کنیم؟! گفت یه روز صبح که از خواب پا شدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت   توسط شیما  |