تبليغاتX
هرچی دلم میخواد
 الان ۲۰ ماهه هستی ، دیگه میتونی حرف بزنی و منظورت رو برسونی

خوشم میاد که با قاطعیت تمام میگی "نه نه نه" سرت و دستت رو هم همراهش تکون میدی!

بریم : بییم

ستاره : چتاره

بستنی : بسَنتی

دوغ : قود

بشینم : بشینه

بخورم : بخوره

زرافه : زفافه

غش کن : اش کن (وقتی بوسمون میکنی خودمون رو از خوشحالی به غش کردن میزنیم)

آهنگ "ملودی" آرش رو کامل باهاش همخونی میکنی و کلا در ارتباط با موسیقی خیلی گوش قوی داری

+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت توسط شیما |


نوشته های قدیمیمو که میخونم به خودم میگم چقدر بزرگ شدی شیما...

اینروزا بیشتر خودمم تا اونی که بقیه میخوان

راستی ترنج به بغل میگه : بخل

حرفم نمیاد

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت توسط شیما |


آخیش...

فقط خواستم بگم نه ازدواج کردم نه میخوام که همچین کاری انجام بدم

با خیال راحت و فکری باز و بدون هیچ نگرانی میخوام به زندگی بدون اشتراکم ادامه بدم

گویا منو واسه ازدواج نیافریده خدا. . .

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت توسط شیما |


واقعا نمیفهمم خدا موقع خلق کردنم از چه چاشنی کم یا زیاد استفاده کرده که اینجوری شدم ! نه اینکه شاخ یا دم داشته باشم ها ، یچور عجیبی ، چجوری بگم... شاید باید مثال بزنم تا منظورم معلوم بشه !

مثلا وقتی همیشه با آدمایی آشنا میشی که اصلا شبیه مدل ذهنت نیستن باهاشون کنار میای و یه عالمه انعطاف پذیری و تازه بهشون میدون بیشتری هم برای مانور میدی و همونا میشن دشمنای روح و جونت...

اما همچین که خدای مهریون یکی از فرشته ها شو سر راهت میذاره ، همونی که همیشه میخواستی و با همه خوب و بدت میسازه و انگار تو دنیا فقط تورو میبینه و میشناسه و برای شادیت هرکاری میکنه...

اون موقع انگار یه مرضی میگیری که همه بدیهای دیگرانو یادت میره و البته خوبی های طرف مقابلت رو هم فراموش میکنی و شروع میکنی به جستجوی اخلاقایی که اون نداره... یا شاید از هر یک میلیون نفر یه نفر همرو با هم داره...

تازه یه عالمه سوال برات پیش میاد... که اگه اینجوری بود بهتر بود یا اگه اونجوری بود؟

اینجاست که به خلقتت شک میکنی و هنوزم نمیدونی واقعا چی میتونه راضیت کنه !

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت توسط شیما |

 

خیلی وقته ننوشتم اما امروز در اوج کار دلم هوای وبلاگمو کرد...

میفهمم که خودمو فراموش کردم و تنها موضوع مهم زندگیم شده کار

میخوام اعتراف کنم :

چیزی که باعث میشه تمام انرژیمو برای کار بذارم و به هیچی جز موفقیت فکر نکنم علاقم به مدیرمه!

و اما

در اين ميان يه موضوع جدي هم پيش اومده كه ممکنه به اقدامات خير (به امید خدا) منتهي بشه!

پاورقی : از این موضوع های ظاهرا جدی زیاد تو زندگی من پیش اومده ، شما جدی نگیرین

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت توسط شیما |

ماه رمضان خود را در مردادماه شهر يزد چگونه ميگذرانيد؟


روزانه 16 ساعت از مواد زير مخلوط نموده و ذره ذره مصرف مينمائيم !

تشنگي ، صبر ، گرسنگي ، اراده ، بيحالي ، پشتكار

شمام امتحان كنين مشتري ميشين . . .

پاورقي: خدايا ممنونم كه كمكم ميكني لحظه هاي قشنگ دم افطار رو با همه وجودم احساس كنم


+ نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت توسط شیما |

ديشب بجاي لامپ شمع روشن كردم

جا نمازم رو باز كردم و چشمام رو بستم

براي هركسي كه ميشناختم دعا كردم

حتي اونايي كه فقط اسمشون رو شنيدم

تعدادشون حدود چهار دوره تسبيح شد

براي خودم مهموني انرژي مثبت گرفتم

يه چيزي بگم؟

مدت هاست گريه نكردم ، اونم من! مني كه گونه هام با كوچكترين ناراحتي خيس ميشد!

نميدونم صبرم زياد شده يا نگرانيام كم

خداي مهربونم ازت ممنونم

+ نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت توسط شیما |

خسته شدم

خدايا بازم ميام در خونت بست ميشينم...

يادم باشه هرچيزي يه قيمتي داره!

+ نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت توسط شیما |

رکورد زدم

این دفعه 5 روزه زیر قولم زدم!

بازم به عقب نگاه کردم

اونم نه از توی آینه!

سرمو کامل چرخوندم

مهم اینه اینطوری انرژی بیشتری دارم

خدا جونم به تو می سپارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت توسط شیما |

مطمئنی؟

باز نظرت عوض نمیشه؟

دیگه دو دل نمیشی؟

هی نمیای بگی همین یه باره؟

ازم نمیخوای تجدید نظر کنم؟

خودتو گول نمیزنی؟

قول میدی؟

اگه آره بیا جلو . . .

پس تو همین امروز 30 فروردین 1390 قول دادی که فقط به جلوت نگاه کنی


+ نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1390ساعت توسط شیما |